این بار میخوام یه شعر متفاوت بنویسم که شاید عقده ها ، شاید اعتراض ها و یا شاید هم حرف دلم رو توی اون گفته باشم
این مثنوی متفاوت رو با عینک دودی بخونید...!!
پیاده میروم از ترس در خیابان راه
دلم گرفته از این آه سرد قربانگاه
هوای مرده ی شومینه هاست در حالم
هوای سرد اتاقی نمور می خواهم
درخت سرو حیاطم شکسته با دادی
زمین پر است ز شیرین و نیست فرهادی!
به روی عینک آتش گرفته ام دود است
و آسمان دلم زیر دود محدود است
نماز نیمه شبم فیلم های هالیوود
شده است تیک کلامم "چقدر عالی بود"
نگاه تیز عبورم به سوی روی سری است!
حواس پرت قدمهای من ز در به دری است
هزار درد دگر در سرم سرا دارند
سؤال های درونم فقط "چرا" دارند
چرا بهار و زمستان شبیه پائیز اند؟
چرا به روی سیاهی ستاره میریزند؟
خلاصه این که چه دوریم از بهارستان
هنوز میرود این راه ، سوی ترکستان
هنوز در دل این آسمان شهابی نیست
برای اینهمه "اما چرا؟" جوابی نیست...
شهاب



